لطفا در صورت مشاهده مغایرت تاپیک زیر با قوانین تالار گزارش دهید
عنوان: پاسخ به: یکی از شعرهای سهراب را به نفر قبلیت هدیه کن!
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است .
حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود .
من به آنان گفتم :
آفتابي لب درگاه شمايت
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد
عنوان: پاسخ به: یکی از شعرهای سهراب را به نفر قبلیت هدیه کن!
باید امشب بروممن که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
عنوان: پاسخ به: یکی از شعرهای سهراب را به نفر قبلیت هدیه کن!
روشني است آتش درون شبو ز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور.
گر به گوش آيد صدايي خشك:
استخوان مرده مي لغزد درون گور.
***
دير گاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور.
***
خواب دربان را به راهي برد.
بي صدا آمد كسي از در،
در سياهي آتشي افروخت.
بي خبر اما
كه نگاهي در تماشا سوخت.
***
گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد با فسون شب،
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:
آتشي روشن درون شب.
*****
عنوان: پاسخ به: یکی از شعرهای سهراب را به نفر قبلیت هدیه کن!
يك نفر بايد از اين حضور شكيبا
با سفرهاي تدريجي باغ چيزي بگويد.
يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد،
دست او را براي تپش هاي اطراف معني كند،
قطره اي وقت
روي اين صورت بي مخاطب بپاشد.
يك نفر بايد اين نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند.
يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد.
گوش كن، يك نفر مي دود روي پلك حوادث:
كودكي رو به اين سمت مي آيد.
عنوان: پاسخ به: یکی از شعرهای سهراب را به نفر قبلیت هدیه کن!
سلام به ايهاب خوب و عزيزبرادر اين پستي كه شما دادين شامل: يه سري از نام شعرهاي استاد سپهري مي شه. به هر حال از لطفتون سپاسگزارم
...........................
تو را
درآ، كه كران را بر چيدم. خاك زمان رفتم، آب ((نگر)) پاشيدم.
در سفالينه چشم، (( صدبرگ&zwnj
) نگه بنشاندم، بنشستم.آيينه شكستم، تا سرشار تو من باشم و من. جامه نهادم.
رشته گسستم.
زيبايان خنديدند، خواب ((چرا)) دادمشان، خوابيدند.
غوكي مي جست، اندوهش دادم، و نشست.
در كشت گمان، هر سبزه لگد كردم.از هر بيشه، شوري به سبد كردم.
بوي تو آمد، به صدا نيرو، به روان پر دادم، آواز ((درآ)) سر دادم.
پژواك تو مي پيچيد، چكه شدم، از بام صدا لغزيدم، و شنيدم.
يك هيچ ترا ديدم، و دويدم
آب تجلي تو نوشيدم، و دميدم.
*****
عنوان: پاسخ به: یکی از شعرهای سهراب را به نفر قبلیت هدیه کن!
نقش هایی که کشیدم در روز،شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود...
عنوان: پاسخ به: یکی از شعرهای سهراب را به نفر قبلیت هدیه کن!
دلم عجيب گرفته است .
تمام راه به يك چيز فكر ميكردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد .
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود .
چه دره های عجيبی !
عنوان: پاسخ به: یکی از شعرهای سهراب را به نفر قبلیت هدیه کن!
ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساسهميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،
اثر گذاشته بود
به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي
شراب را بدهيد
شتاب بايد كردمن از سياحت در يك حماسه مي آيم
عنوان: پاسخ به: یکی از شعرهای سهراب را به نفر قبلیت هدیه کن!
چشمهای مرا در وزشهای جادو حمايت كنيد .من هنوز
موهبتهای مجهول شب را
خواب میبينم .
من هنوز
تشنه آبهای مشبك
هستم .
دگمههای لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست .
عنوان: پاسخ به: یکی از شعرهای سهراب را به نفر قبلیت هدیه کن!
صبحی سر زد مرغی پر زد یک شاخه شکست خاموشی هستخوابم برد خوابی دیدم تابش آبی در خواب لرزش برگی در آب
این سو تاریکی مرگ آن سو زیبایی برگ اینها چه آنها چیست ؟ انبوه زمان چیست ؟
این می شکفد ترس تماشا دارد آن می گذرد وحشت دریا دارد ....







